عبدالحیکم حمیدی

وقتی با دوستان ایرانی ام همکلام می شوم، در هر سطحی چه با انسان بازاری و حتی تعدادی زیادی از قلم بدستان و اساتید دانشگاه و دانشجویان و روشنفکران، خصوصا در محیط رسانه های اجتماعی، این جملات تمام بدنه و اسکلت بندی شناخت ایشان را از افغانستان، تشکیل می دهند که اوج سادگی و بی اطلاعی عامه جامعه ایرانی را نسبت به مردم افغاستان، جغرافیا، ساختارهای پیچیده فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ، به ویژه خصوصیات بارز جمعیتی و تنوع گروه های نژادی و زبانی و قومی ( متشکل از اقوام پشتون، تاجک،‌ هزاره، ازبک، ترکمن،‌ بلوچ،‌ پــــشه يي، نـورستاني، ايماق، عرب، قرغيز، قزلباش، گوجر، بـراهـــوي و ...) ، تحولات تاریخی و شکل گیری دوره های تاریخی این کشور، دین و درصد شیعه و سنی، نشان می دهد. در طول عمر نظام جمهوری اسلامی و در یک بازه زمانی حدودا سی ساله، در یک جغرافیای گسترده ای از این کشور، حدودا بین دو میلیون تا پنج میلیون انسان افغانستانی در ایران مهاجر بوده و زیسته اند؛ در کنار ایرانی ها، همسایه بودند، برای کارخانه ها و فابریکات و مرغداری ها و گاو داری ها و کارهای ساختمانی و سرکوره ها، بهترین نیروی کار و ارزان و بدون توقعات بالا، در بسیاری موارد قابل اعتمادترین مردم برای اربابان کار و نیروی انسانی ورزیده و قوی بوده و دل کوه و کمر وصحرای ایران را برای طرح و تطبیق پروژه های عمرانی و بازسازی، شکافته اند و چه بسا جانهایشان را نیز از دست داده اند.

اما در کنار همه این نیروی عظیم انسانی، زندگی مشترک چندین ساله و اشتراک در مراسمهای مختلف عقیدتی - مذهبی و مرز مشترکی به درازای ۹۳۶کیلومتر  با افغانستان ، چرا یک شناخت عمیق تر،علمی تر و منطقی تر نسبت به افغانستان و مردم این کشور، در  افکار عمومی مردم ایران، بوجود نیامده است؟ چرا هنوز هم بعد از گذشت سالها مهاجرت و وجود بهترین پتانسیل های شناخت، دوستان ایرانی ما هیچ قدم مثبتی در شناخت بهتر و بیشتر این مردم و جامعه افغانستانی، بر نداشته اند. در پاسخ به این سوال، به نظرمن می توان عوامل زیر را بر شمرد: